تبليغاتX
×××....یه غریبه آشنا....×××

×××....یه غریبه آشنا....×××

....آن چه شیرین می کند ایام را,مهر است مهر....

تا کجا میرویم نمیدانم!

فقط میدانم که با تو می مانم...

نه!

با تو زنده می میانم.

تو هستی زندگیم...بی شک!

به بالای آسمان آبی چشمانم نشسته ام و فردا هاراباتومرورمی کنم...

در جست و جوی خود در میان ابر های گوناگون آسمان فرداهایم به من کمک می کنی؟

خود را گم کرده ام!!!

کاش بودی.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 22:20 توسط مریم |


به عظمت قلب مهربانت قسم که لحظه لحظه بودن با تو را می بوسم.

هر کلمه از مهربانی هایت چه گستاخانه در قلب سختم جای میگیرد.

میبویم هر شب نسیم نگاهت را که مشتاق به آسمان خیره شده و جست و جو میکند ستاره ای از عشق را.

به آغوش دست های آرامت قسم که نوازشت راباهیچ یک از نسیم های آسمان آبی عوض نخواهم کرد.

می خواهم مرا نوازش کنی تا ابد آسمان ها...می خواهم کلمات مهربانیت را مانند بارانی به صحرای عطشناک قلبم فرودآوری.

به عشق پاکت قسم که تا آخر دنیا وجود بی مثالت را غرق در بوسه میکنم ...

و به دوست داشتن بی دریغت قسم که دوستت خواهم داشت تا انتهای همه ی دوستی ها...!

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:49 توسط مریم |


بی گمان تو همانی هستی که همیشه در تنهایی هایم بودنت را خواسته ام!

 تویی که بی دریغ خود را وقف من کرده ای آری با توام با تویی که رفتنت مرابی وجود میکند همانگونه که در نبودت نبودم...

می خواهم هر لحظه وهر کجا فقط رنگ تو باشد فقط بودنت را میخواهم

اینگونه دست های خالیم پر میشود نفس هایم رنگ زندگی را میگیرد خیالم با یاد تو سرشار است ..

سرشار تا اوج .

میخواهم لحظه های خندیدنت را ببوسم ببویم در آغوشم بودنت را ابدی کنم

بی گمان تو همانی هستی که همیشه در تنهایی هایم بودنت را خواسته ام!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 11:0 توسط مریم |


من نمیدانم چگونه شکستم...!

اما میدان هنگامی که مرا به زمین زدی صدایم در نیامد...

و تو فقط نگاهم کردی...

در آن لحظه به چه می اندیشیدی؟ چه چیز را نظاره میکردی؟

خرده های شکسته شده ام را؟

چرا سکوت کرده بودی؟ حرفی نداشتی یا صدای شکستنم آنقدر بلند بود که صدایت را نشنیدم؟

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ........!

که بغض گلویم را فشرد اما اجازه ی گریه ندارم...!

میسوزم و میشکنم بی صدا!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 13:8 توسط مریم |


من امروز تو را دارم که آرامش را می توانم حس کنم..

امروز است که وقتی دلتنگ میشوم فقط یاد تو مرا آرام میکند...

امروز هم می گذرد...

مثل هر روز !

فردا را چگونه بی تو سر کنم؟

فردا وقت دلتنگ میشوم شانه های یاد تو دیگر نیستند که به آن تکیه زنم...!

تو خود امروز را آوردی ...خودت چاره ای بیندیش!

امروز هم میگذرد...!

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 12:10 توسط مریم |


دستان من را بگیر تا شاید بتوانم پرواز را تجربه کنم...!

این جا ...جایی برای من نیست.

زمین دیگر کوچک شده.

نمی دانی؟

کافیست دستانت را باز کنی تا اندازه بگیری...!

پرواز می کنم...رهایم کن!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 12:46 توسط مریم |


من جز برگ های زردی که با باد های سرد دست به دست هم میدهند برای خزان شدن باغ

چیزی دیگر نمی توانم باشم...!

حتی بیله باغبان هم مرا میکوبد....

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 18:0 توسط مریم |


به دستان لطیف باد می سپارم گونه های خیسم را تا شاید از اعماق اشک هایم درد دلم را بفهمد....!

تنهای باغ مهربانی هایم! تنهایم گذاشتی ...

خیالی نیست!

امادر نبودت مگر می توانم به سینه ی باد تکیه دهم و بوی خوش تو را از نسیم بجویم؟

نمی خواهم در نبودت با تنهایی خود تو را غمگین سازم!

اما بگو چگونه می شود با این باغ سرد بدون گرمای لبخند های تو نجوا کرد؟

تمام درختان سر به فلک کشیده ی این باغ برگ هایشان به خزان روزگار پیوسته...پرنده های لحظه هایمان دیگر توان خواندم ندارند....!

همه می دانند جای تو خالیست..!

به جز مهربانم!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 11:21 توسط مریم |


مگر مهربان من جزاز روی مهربانی برایت نفس کشیده بودم؟

مگر جز خنده های شیرینمان ...آسمان نقشی دیگر برایمان به تصویر کشیده بود؟

مگر نه این بود که کوچه های فصلهای جدایی جز خنده هایمان چیز دیگری به یاد نداشت؟

آن هنگام که اسمت را... به روی قلب حکاکی شده... به روی تن زخم خورده ی تنها دیوار باغ نوشتی به یاد داری چگونه برگ ها سرک کشیدند برای دیدن در آغوش کشیدنم و باد آن ها را به شانه های ما سپرد..؟!

آیا تصویری صادقانه تروپاک تر از عکس خلوت های ما بود؟

چگونه دلت آمد که به تنها ترین هم قدم کوچه هایت بگویی...!

نمیگویم چه گفتی...!

اما میسوزم!!!

+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 17:5 توسط مریم |


من به اندازه ی غم خودم مینویسم!

با اندازه ی غم خودم اشک میریزم...خدایا بیشتر از غم هایم چشمانم بارانی نیست!!!

خود این را خوب میدانی...

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 13:3 توسط مریم |


به دیدارم بیا!!!

...در این تنهایی تنها و تاریک، خدا مانند...دلم تنگ است...

بیا ای روشنی،ای روشن تر از لبخند.

.. شبم را روز کن سر پوش سیاهی ها... دلم تنگ است...

بیا بنگر،چه غمگین وغریبانه... در این ایوان سر پوشیده واین تالاب مالامال... دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها... و این نیلو فر آبی و این تالاب مهتابی ... شب افتاده است ومن تنها و تاریکم... و در ایوان تالاب من ، دیریست ... در خوابند...پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی... !!!

بیا ای مهربان من... بیا ای یاد تنهایی... !

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 11:58 توسط مریم |


دریای زندگانی ما پرتلاطم است
اما در این میان
تو نازنین یگانه و دردانه ی منی
رنگین چراغ روشن کاشانه ی منی
گر گل بخوانمت_
گل را چه مایه پیش تو؟گلخانه ی منی!

...ازاین که با قلبم همراهی ممنونم....


HOME
E-Mail

Archives

خرداد 1387

فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385


Links

آغاز راه
عاشقانه
غروب صبح
آرزوی بارانی
من و تو-مازیار
چپ دست ها
با من حرف بزن
در هوای دوست
رضا فرجی-نو شهر
طلوع محمد....وبلاگ خودم....
کاش که این فاصله را کم کنیم
کی رو چشمات نقشه گر یه کشید
وبلاگ سایتX Am2F
تنها محبت مهربونی!!
عشق آزاد
چار دیواری
دل نوشته
هیچستان
مسیحایی
خلوتکده
سکوت
بهار
نگاه
lyrics
آبجی
ضحی

JavaScript Codes