×××...یه آشنا غریبه...×××
گنجشک و سنگ
از همان لحظه هایی می گویم که بغض بی تابم دور از چشم تو غوغا میکیرد! هنگامه ای که عزم سفر کردی بی آنکه بدانی! دلم را تنگ تو نگاه داشتم و نگاهم را به راهی که رفتی دوختم... شاید روزی از همین راه بازگردی با همان شوقی که رفتی با همان شوقی که مرا نگاه می کردی با همان دست هایی که دور از هم غوغای بی تابی هایمان بود از همان آخرین لبخندت می گویم که اکنون جز تصویری مه آلود در قاب چشمان بارانیم نمانده دستانم در التماس دستانت جان میدهند سینه ام دور از تپش های تو دیگر نمیتپد بازوانم جای خالیت را به رخم میکشد هر صبح...هر شام! چشمانم تا فروغ دیدارت را خاموش نکرده است بازگرد میدانم می آیی آخرین بازمانده از دوریت قاب چشمانم است که هنوز با تصویر تو نفس میکشد نگذار بمیرد... کمی راه میروم تا زهرت اثر کند! شاید راحت تر جان کندم ...!!! وقتی با لبخندی دل پریشانم را به آسمان ها پرواز میدادی آن هنگام که بازوانت مرا به خویش آرام می کرد مرا رها کردی رفتی نیدیشیدی چه کسی چگونه مرا آزار خواهد داد؟! نیندیشیدی کوچکت بی تو می لرزد میترسد می گرید و آن گاه ... بازوان چه کسیت تا مرا در آغوش کشد؟ کیست مرا آرام کند دلم هر روز میشکند به هر ضربه ای با هر بی توجهی تنها تو مرا باور داشتی تنها تو را مرا خواستی تنها تو مرا شناختی محتاج نگاهتم..! برگرد... که دور از من با من بی دریغ می خوانی از دلتنگی های ضربان کوچکی که با تپش آشنا با سکوت غریبه است! مرا در احساس خویش غرق کن و تنها مرا به خویش بخوان از پشت ثانیه ها از پس لحظه ها دوری... شعله ی لبانم به سویت زبانه می کشد شاید آتشی از لبانت مرا در خویش جاودانه کند با تو...! کاش میدانستی محتاج گونه انگشتانم در لا به لای انگشتانت به خیال خویش قد می کشد تا تمنای تو کاش می توانستی عاشقانه بازوانت را به شانه های خسته ام تکیه زنی! من خسته در سفر تو ام میشود بازگردی؟ که با دست خویش از روی خامی نفسش را با گرمایش به سویش برد و آنراخاموش کرد. مات و مهبوت خیره ماند!!! دیگرآتشی نبود که شعلش را روشن کند به همین سادگی تمام شد! بدون آن که تو ببوئی هم باغبان را می آزارد و هم دستان مرا زخمی عمیق میگذارد. گلی برایت نمی چینم تو با هیچ هم دلخوشی.... و من با هیچ تو مانند باغبان میمانم با همه ی گل ها این گونه ای؟ به دنبال سیاه چاله ای هم گشتن غنیمت است.. برای آسوده فریاد زدن هوای خشک این روز ها را بارانی کردن این که انسانی و غرور داری! و تورا خوب میدانم که سالهاست از یاد برده اند! و زیر خروارها حسادت و تنگ نظری دفن کرده اند!!! ناخواسته پا در این قافله نهادی و ناخواسته تو را به دنبال خویش کشانده اند آری خوب میدانم:تو همسفر قافله شان نبودی هر لحظه با تازیانه ی سرکوب تو را عقب میکشیدند. تو را دوست نداشتند و تو محکوم بودی به کردار های نکرده ! به ناسزا های نا سزاوار! تو را با لحظه لحظه توقعات بی حد و حصر همراه داشتند. و تو هر روز در خویش ذوب می شدی. با کوله باری از یاس و نا امیدی... شاهد مرگت بودی هنگامی که آن ها هل هله کنان تو را دوره می کردند! میان قافله ای از تهمت ها و انتظارات نا پخته چهار گوشه ی گورستانی هم کافی است که تو را آرام کند! از تمام تبعیضات و بی مهری ها ! تا کنون خاموش ماندی تا شعله ات قافله را آتش نزد مقصدی هم در راه است به سر انجام همه خواهیم رسید... منتظر باش!!! تازه فهمید یک عمر اسارت را آزادی میدانست! آن هنگام که بی حد در آسمان فرو رفت تازه بود که فهمید آسمان همیشه آبی نبوده است آن هنگام که گرمای خورشید را با تمام وجود احساس کرد تازه این را فهمید بود که خورشید قرمز رنگ است نه طلایی! و در هنگامه آزادی بود که فهمید برای چه او را از مرگ می ترسا ند ند تازه فهمید مرگ یعنی خوشبختی!!! شادمان شد تا شنید این سر گذشت روز میلاد امام هشتم است هشت هشت جمعه ی هشتاد و هشت میلاد فرخنده امام رئوف ضامن آهو امام رضا(ع) بر شما دوستان عزیزم مبارک باد. خواهي ماند يا براي من نمي ماني پاسخ آن را بارها از زمان دقايق ثانيه ها پرسيده ام آي! كسي هست كه سوال مرا پاسخي دهد؟ هيچكس! جزسكوت صبر پريشاني مهربانم اگر گاهي دلت را شكستم بادل تنگم از من خرده نگير اين دقايق اين ثانيه ها مرا پريشان تو كرده است از من بگذر و ببخش با من بمان و بخند بگذار با فرياد دقايق خموش كنار بيايم با من ميماني يا براي من نمي ماني؟ در پاییزی که هیچگاه بهار را ندید دست و دهانم را بستی و مرا با زیر خروارها حسرت دفن کردی آیا زنده به گور کردن نبود؟ جاهلانه دفن شدم!!!







| Design By : Night Skin |


