تازه فهمید یک عمر اسارت را آزادی میدانست!
آن هنگام که بی حد در آسمان فرو رفت
تازه بود که فهمید آسمان همیشه آبی نبوده است
آن هنگام که گرمای خورشید را با تمام وجود احساس کرد
تازه این را فهمید بود که خورشید قرمز رنگ است نه طلایی!
و در هنگامه آزادی بود که فهمید
برای چه او را از مرگ می ترسا ند ند
تازه فهمید مرگ یعنی خوشبختی!!!

تا در آغوشش به یاد من آرام بمانی
سفارشت را به قاصدک کوچک قلبم کرده ام
تا هر ثانیه نفس هایت را بشمارد
و با هر نفست گل کوچکی از عشقت را
به قلبم هدیه دهد.
تو را به گلبرگ های رز سپردم
تا برگ های لطیفش را همچون نسیم
هر شامگاه
به رویت بگستراند
تو را به خدا سپرده ام
تا پریشانی را با تو غریبه کند
شادمانی را با تو آشنا...
تو را دور از آغوش خویش به آغوشم می سپارم!
تا دلتنگیم را
با خنده هایت به فراموشی سپارم...!

شادمان شد تا شنید این سر گذشت
روز میلاد امام هشتم است
هشت هشت جمعه ی هشتاد و هشت
میلاد فرخنده امام رئوف ضامن آهو امام رضا(ع) بر شما دوستان عزیزم مبارک باد.
خواهي ماند يا براي من نمي ماني
پاسخ آن را بارها از زمان دقايق ثانيه ها پرسيده ام
آي! كسي هست كه سوال مرا پاسخي دهد؟
هيچكس!
جزسكوت صبر پريشاني
مهربانم اگر گاهي دلت را شكستم بادل تنگم
از من خرده نگير
اين دقايق اين ثانيه ها مرا پريشان تو كرده است
از من بگذر و ببخش
با من بمان و بخند
بگذار با فرياد دقايق خموش كنار بيايم
با من ميماني يا براي من نمي ماني؟

چه احساسيت كه در سينه ام غوغا ميكند
وشرمي توام با بي پروايي به كلامم ميبخشد
باتو!
نميتوان بيان كرد
وگرنه مينوشتمش
واژه اي يافتي
بگو
تا بنويسم!

در پاییزی که هیچگاه بهار را ندید
دست و دهانم را بستی
و مرا با زیر خروارها حسرت دفن کردی
آیا زنده به گور کردن نبود؟
جاهلانه دفن شدم!!!

و
گاهی تلخ
مزه ی حرفت چرا زیر زبان من بازی می کند؟
کاش تو جای من حرفت را مزمزه می کردی!!!

طلوع شروع...نیمه شب پایان
این روز ها قلم هم از نوشتن خسته است!!!
من خسته تر!

هر کس که غمش نهانی است
آیا بی احساس است؟
دل ندارد؟
کاش می دانستند
کاش می دانستید
من هم دل دارم
شاید بیش از شما!

من بودم و ترس.
تو بودی و آرامش!
آنچنان هم آغوشی کردیم
که آرزو کردم
همیشه
باران باشد و شب
من باشم و ترس
تو باشی و آرامش آغوشت...
همانند چتری که خیالم را آسوده از هر گزندی می کند!
شاید خواب بود اما...
عجب شبی بود!






